عطر خدا
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند 
قالب وبلاگ

بچه غربی و بچه شرقی


بچه غربی سرفه میکند.مادر یک دستمال در میآورد و به بچه میدهد.

بچه شرقی شدید سرفه میکند.مادر به او میگوید نکن. بعد هم بچه را دعوا میکند که بیا! به حرف من گوش ندی اینطوری میشی میگم غذا بخور نمیخوری و کلی با بچه دعوا میکند. یا بچه شرقی سرفه میکند.مادر گریه که چی شده خاک بر سرم چی خوردی زود با شلوغ کاری یک سری دارو تجویز میکند و بعضیها هم زود میرن پیش دکتر. بچه حالا علاوه بر سرفه زر هم میزند

.
بچه غربی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود. پدر به او میگوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه میخواهد خروجی را نشانش بدهد.بچه یورتمه کنان بطرف در میرود و خوشحال است.احساس میکند کار مهمی انجام میدهد.

بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود. او را بزور و کشان کشان بیرون میبرند. بچه زِر میزند. بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.قربان صدقه‌اش میروند و وعده شکلات و بستنی میدهند. بچه رشوه را قبول میکند. همچنان غر میزند و از مغازه خارج میشود.مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است

.
بچه غربی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف میکند.مادر گوش میدهد اما عکس‌العملی نشان نمیدهد
بچه شرقی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف میکند. مادر در حالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد گوش میدهد. به بچه میگوید: اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته .تو باهاش بازی نکن! یا میگه غلط کرده بچه پر روی بی تربیت. فردا میام مدرسه میدم حسابشو بزارن کف دستش. تنبیهش کنن(من غرق در منطق و فراست اینجور مادرها شده‌ام!!)

بچه غربی زمین خورده‌است. بلند میشود و به بازی ادامه میدهد.

بچه شرقی زمین خورده‌است. مادر توی سرش میزند و(یا امام رضا)میگوید. بچه را بلند میکند و مثل کیسه سیب‌زمینی میتکاند. بچه میترسد و جیغ میکشد. مادر گونه میخراشد. هر دو مفصل هوار میکشند. بعد بچه میرود بازی کند. مادر آینه در ‌میآورد تا آرایشش را کنترل کند


در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفته‌است. مادر از کیفش کاغذ و مداد ‌رنگی بیرون میآورد. بچه مشغول خط کشیدن و نقاشی می شود.
در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته‌ است. مادر هم کلافه به منشی که: پس نوبت ما کی میشه؟ بچم دارم!! نمیتونم بشینم. مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد. یک صورتحساب از کیفش در میآورد. یک خودکار ته کیفش پیدا میکند. اول کلی ها میکند و نوک زبانش میزند تا بنویسد. بچه دو خط میکشد. رنگ ندارد و جذبش نمیکند. از جایش بلند میشود تا دور اتاق چرخی بزند. مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشد لاینقطع میگوید نرو،نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن، آروم باش، ول کن، به پدرت میگم ....و در نهایت یه پیچی هم بچه را میدهد بچه عربده میکشد. اعصاب همه خرد شده ‌است. دلت میخواهد بلند شوی و دو دستی بکوبی توی سر پدر و مادر شرقی!!!

و این ماجرا ها تمام نشدنی است و شاید بهتر باشه بگیم: والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند

[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ شیرین کریمی ] [ نظرات () ]

 

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.


می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم

و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

 

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،

چون می توانم آن را بخورم!

 

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم

 و با دوستانم بستنی بخورم .

 

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم

و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

 

می خواهم به گذشته برگردم،

وقتی همه چیز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،

جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را

یاد می گرفتم،

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم

و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

 

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست

و همه راستگو و خوب هستند.

 

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است

و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،

نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،

خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

 

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،

به یک کلمه محبت آمیز،

به عدالت،

به صلح،

به فرشتگان،

به باران،

و به . . .

 

این دسته چک من، کلید ماشین،

کارت اعتباری و بقیه مدارک،

...مال شما...

 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 

 

نویسنده: سانتیا سالگا

[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ شیرین کریمی ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ شیرین کریمی ] [ نظرات () ]

گروه اینترنتی درهم | www.darhami.com

ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند!

 فرانکلین

 

 

* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند.

 فرانسیس بیکن

 

  * تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!

 سامرست موام

 

* ازدواج با یک زن مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می شوید..

 جین کر

 

* ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری می شوند موضوعی ناامیدکننده است.

 ساموئل راجرز

 

* مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج می کردند!

 اچ.ال.منکن

 

*مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.

 سینکلر لوییس

 

* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!

هلن رولان

 

 

* زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند. مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می کنند!

* خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی!

 وارن فارل

 

* اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن!

" ضرب المثل چینی

[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ شیرین کریمی ] [ نظرات () ]

در اتاقم خلوتی ساکت و سرد

سجاده ام پر از تسبیح و دعا

در شگفتم با خود... که چرا خاک شدم؟ من چرا این همه مشتاق شدم؟

من چه کردم با تو؟ که رهایم کردی... تو چرا سنگ شدی؟ من چرا این همه دلتنگ شدم؟

 

تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست

تو بمان اما من.. میروم شهر به شهر

میکنم از سر هر کوی گذر

روز و شب میگردم، تا بیابم او را

او همان گمشده پاک من است

او همان مرهم دستان من است

تو اگر سرد شدی، مهر او گرمتر از خورشید است

تو اگر با دل من قهر شدی، مهر او تا به ابد جاوید است

تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست

تو بمان اما من...

باز خواهم آمد از همان شهر غریب، با همان قلب ترک خورده و آن عشق نجیب

و تو را خواهم دید که در اندوه همین حادثه پر پر شده ایی

روز ویرانی تو روز میلاد من است

و تو آنروز پشیمانتر از امروز منی

تا بهاری دیگر لحظه ها میگذرند

و تو هم میگذری

مثل یک بیگانه، یک حادثه، یک سایه شوم

و فقط آنچه بجا میماند، نقش یک خاطره است

که برای منه ساده، منه بی اندیشه،قصه تلخ ترین حادثه است

شعری از دکتر نگار اصغر بیک

[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ شیرین کریمی ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ شیرین کریمی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک